به من بگذشت ناگاهی جهان افروز دل خواهیقدش نازنده چون سروی رخش تابنده چون ماهیز قیرش بر سمن دامی ز مشکش پرشکر مهریزسحرش در مژه تیغی ز سیمش در زنخ چاهیبدو گفتم نگارینا زمانی مگذر از پیشمکهگر تو بگذری ماند به دست عاشقت آهیتن من هست چون کاهی غم تو هست چون کوهیکجا بیدا شود کوهی چه سنجد پیش اوکاهیزسالی باز گمراهم من اندر وادی عشقتمگر هنگام آن باشد که بنمایی مرا راهیمرا گفتا که بنماید تو را راهی به سوی منچو در چشمت پدید آید خیال من سحرگاهیچرا با من سخنگویی همی بر طرف بازاریتو را با من سخنگفتن رسد در کنج خرگاهیدو نافه زین دو زنجیرم تو را رسم است هر روزیسه لشکر زین دو یاقوتم تورا قُوت است هر ماهیغلام روی آن ماهم کزو گشتم خوش و خرمکه خوش لب عذرخواهی بود و خرم روی دلخواهیچو ماه من نباشد نیز در گیتی دلارامیچو شاه ما نباشد نیز در عالم شهنشاهیسمنبر دلبری دارم که پیشه دلبری داردهمیشه دل بر آن دارم که از من دلبری داردپی لشکر گرفتم من ز بهر لشکری یاریکسی گیرد پی لشکر که یاری لشکری داردبه اصل از آدم است آن بت چرا شد چون پری پنهانپری را ماند از خوبی از آن خوی پری داردنگارم را به صورت چون نگار آزری مشمرکه نقش ایزدی دارد نه نقش آزری داردسر و سالار خوبان است و در غارت سر زلفشبه عیاری سری دارد نه کاری سرسری داردچنو معشوق زیبا را به داور چون توان بردنکه با عشاق او داور هزاران داوری داردبه شب چون حلقهٔ انگشتری دارد جهان بر منکه زلف او ز شب بر مشتری انگشتری داردمُنَجّم را بگو دیدی که تابد مشتری در شبکنون آن تافته شب بین که او بر مشتری داردامیر نیکوان است او و از مشک است منشورشچو منشوری که بر سوسن نسیم عنبری داردکند در پیش منشورش زمانه هر زمان خدمتبدان ماند که از منشور مهر سنجری داردالا ای باد شبگیری بگو آن لعبت چین راچراغ نسل خاقان را جمال آل تکسین راکه تا دیدم رخ چون ماه و دندان چو پروینتز عشق تو نگهبانم همه شب ماه و پروین راچنانی تو مرا درخور که شیرین بود خسرو راچنانم من تو را عاشق که خسرو بود شیرین را