ای هجر تو چو کوه و دل مستمند کاهاین کوه را ز کاه بگردان به یک نگاهبا غیر مهربانی و با دوست سرگراننامهربان بتا ز دل سنگ آهآهبا روز و هجر و شام فراقم به سوز و سازمهر است شمع روشن و ماهم بود گواهما و رقیب را بود این فرق در جهانکاو با تو روبرو بود و چشم ما به راهبیمهر ماه من به رقیب است مهرباناین مهر و کین که دیده بدو ران ز مهر و ماهبرکش خدای را ز میان تیغ امتحانتا رفع گرددت ز من و غیر اشتباهدر کوی مِیفروش نباشد نعال و صدریکسان بود به محفل مستان گدا و شاهاز بس که داد زلف رسن بازو ریسمانیوسفصفت فکنده دل عاشقان به چاهدستت بشو ز خون که نباشد گواه حشربنمای رخ که داد بگیری ز دادخواهدر راه عشق دین و دل و جان سپردهایدر این سرا کسی نرسیده به مال و جاهلیلی بگو که بارش گیرد زاشترانکامشب گرفته راه تو مجنون ز اشک و آهآشفته دل به رشته مهر علی ببندتا بگسلد علاقه جانت ز ماسواهشاهنشه ولایت معنی ولی حقآئینهدار سر ازل مظهر الله