معانی کلمه : گستاخ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بیادب.
۲. [قدیمی] نترس؛ جسور؛ دلیر؛ بیپروا.
〈 گستاخ آمدن: (مصدر لازم) [قدیمی] اظهار گستاخی کردن؛ بیپروایی نمودن.
۱. بی ادب.
۲. [قدیمی] نترس، جسور، دلیر، بی پروا.
* گستاخ آمدن: (مصدر لازم ) [قدیمی] اظهار گستاخی کردن، بی پروایی نمودن.
۲. [قدیمی] نترس، جسور، دلیر، بی پروا.
* گستاخ آمدن: (مصدر لازم ) [قدیمی] اظهار گستاخی کردن، بی پروایی نمودن.
فرهنگ معین
(گُ ) [ په . ] (ص . ) جسور، بی ادب .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
بیآزرم، بیادب، بیباک، بیپروا، بیحیا، بیشرم، پررو، جسور، دریده، شوخدیده، شوخ، غره، فضول، لجوج، متهور، نافرهیخته، نامودب، وقیح
