کاروانی. [ کارْ / رِ ] ( ص نسبی ) منسوب به کاروان. مسافر. سفری. مقابل و شهری. حضری. عیر. ( ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ) : به چه ماند به خوان کاروانگاه همیشه کاروانی را در او راه.( ویس و رامین ).و گرچه بود در ره کاروانی چو سروی بود رُسته خسروانی.( ویس و رامین ).پل است این دهر و تو بر وی روانی نسازد خانه بر پل کاروانی.( سعادتنامه منسوب به ناصرخسرو ).جوانی یکی کاروانیست پورامدار انده رفتن کاروانی.نا...
فرهنگ فارسی
شخصی که با کاروانک سفر کند
مسافر ( صفت ) ۱ - آنکه با کاروان سفر کند : [ جماعتی کار وانیان بر در رباطی مقام کردند ] . ( سند باد نامه ) ۲ - مسافر سفری مقابل شهری حضری .
فرهنگستان زبان و ادب
{caravaner} [گردشگری و جهانگردی] شخصی که با کاروانک سفر کند