معانی کلمه : چرب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ویژگی روغن و هر ماده ای که مانند روغن باشد، روغنی.
۲. روغن دار.
۳. ویژگی غذای پرروغن.
۴. ویژگی چیزی که به آن روغن مالیده باشند.
۵. [مجاز] خوشایند: من از فریب تو آگه نه و تو سنگین دل / همیفریفته بودی مرا به چرب سخن (فرخی: ۴۴۰ ).
۶. [مجاز] دارای بیشی و افزونی: کنون نامهٴ من سراسر بخوان / گر انگشت ها چرب داری به خوان (فردوسی: ۸/۱۰۰ ).
۲. روغن دار.
۳. ویژگی غذای پرروغن.
۴. ویژگی چیزی که به آن روغن مالیده باشند.
۵. [مجاز] خوشایند: من از فریب تو آگه نه و تو سنگین دل / همیفریفته بودی مرا به چرب سخن (فرخی: ۴۴۰ ).
۶. [مجاز] دارای بیشی و افزونی: کنون نامهٴ من سراسر بخوان / گر انگشت ها چرب داری به خوان (فردوسی: ۸/۱۰۰ ).
فرهنگ معین
(چَ ) [ په . ] (ص . ) روغن دار، روغن آلود، روغنی .
فرهنگ فارسی
روغنی، هرمادهای که مانندروغن باشد، غذای پرروغن
( صفت ) روغنی روغن دار چیزی که دارای ماد. روغنی باشد روغن آلود. یا چرب و خشک . ۱- بد و نیک . ۲- زیاده و کم . ۳- سخا و بخل . ۴- سخی و بخیل .
زیادتی نمودن . چربیدن
( صفت ) روغنی روغن دار چیزی که دارای ماد. روغنی باشد روغن آلود. یا چرب و خشک . ۱- بد و نیک . ۲- زیاده و کم . ۳- سخا و بخل . ۴- سخی و بخیل .
زیادتی نمودن . چربیدن
گویش اصفهانی
تکیه ای: čarb
طاری: čarb
طامه ای: čarb
طرقی: čarb
کشه ای: čarb
نطنزی: čarb
مترادف و متضاد
پرروغن
پیهدار
بهتر، مرغوبتر
روغنآلود، روغندار، روغنی
دلپذیر، خوشآیند، مطبوع، شیرین
۱. روغنآلود، روغندار، روغنی
۲. پرروغن
۳. پیهدار
۴. بهتر، مرغوبتر
۵. دلپذیر، خوشآیند، مطبوع، شیرین
