معانی کلمه : نان
فرهنگ عمید
۱. خمیر آرد گندم یا جو که در تنور یا فر پخته شده باشد.
۲. [مجاز] وسیلۀ گذران زندگی.
〈 نان دوآتشه: نان برشته.
〈 نان کشکین: [قدیمی] نانی که از آرد جو، باقلا، و نخود میپختند: ◻︎ ز پیشی و بیشی ندارند هوش / خورش، نان کشکین و پشمینه، پوش (فردوسی۲: ۲۸۵۴).
فرهنگ معین
(اِ. ) ۱ - قطعه ای از آرد خمیر کرده و بر آتش پخته که آن را می خورند. ۲ - غذا. ۳ - روزی ، رزق . ،~ فانتزی هر یک از ناهای غیرسنتی . ،~ باگت نان باریک و استوانه ای از آرد سفید که غیرسنتی است . ، ~ به نرخ روز خوردن (کن . ) فرصت طلب و بی مسلک بودن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش اصفهانی
تکیه ای: nun
طاری: nun
طامه ای: nun
طرقی: nun
کشه ای: nun
نطنزی: nun
مترادف و متضاد
معیشت
خبز، نغن
رزق، روزی
خوراک، طعام، غذا
۱. خبز، نغن
۲. خوراک، طعام، غذا
۳. رزق، روزی
۴. معیشت
bread (اسم)
قوت، نان
واژه نامه بختیاریکا
قیت؛ نُو
