معانی کلمه : میانجی
لغت نامه دهخدا
میانجی . [ ن َ جی / جی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به جایی از شام . (از الانساب سمعانی ).
میانجی . [ ن َ ] (ص نسبی ) منسوب است به میانه ٔ آذربایجان . (از الانساب سمعانی ). منسوب به شهر میانج . منسوب به شهر میانه . (از ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. کسی که دو نفر را با هم آشتی بدهد و یا واسطۀ رفع اختلاف و کشمکش آن ها بشود.
۲. واسطه، سبب: تو را از دو گیتی برآورده اند / به چندین میانجی بپرورده اند (فردوسی: ۱/۷ ).
۲. واسطه، سبب: تو را از دو گیتی برآورده اند / به چندین میانجی بپرورده اند (فردوسی: ۱/۷ ).
فرهنگ معین
(ص . ) واسطه ، شفیع .
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به میانج میانه از مردم میانه .
منسوب است به جایی از شام
منسوب است به جایی از شام
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
پایمرد، داور، شفیع، میانگیر، واسطه
۱. پایمرد، داور، شفیع، میانگیر، واسطه
۲. رابط
