منقلع. [ م ُ ق َ ل ِ ] ( ع ص ) برکنده شونده. ( غیاث ) ( آنندراج ). از بن برکنده شده. ( ناظم الاطباء ). برکنده. رجوع به انقلاع شود.- منقلع شدن ؛ برکنده شدن. از بن برکنده شدن : عروق منازعات و مخالفات از وی منتزع و منقلع شود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 257 ).- منقلع گردیدن ( گشتن ) ؛ منقلع شدن. از ریشه برانداخته شدن : بسیار خاندان قدیم را واسطه او شد که منقلع گشت.( جهانگشای جوینی ). و هرگاه... عروق تش...
فرهنگ عمید
برکنده، از بن کنده شده.
فرهنگ معین
(مُ قَ لِ ) [ ع . ] (اِفا. ) برکنده ، از بن کنده .