معانی کلمه : منقطع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بریده، گسسته.
۲. (اسم، صفت ) [قدیمی] آن که از مردم کناره می گیرد، گوشه گیر.
۲. (اسم، صفت ) [قدیمی] آن که از مردم کناره می گیرد، گوشه گیر.
فرهنگ معین
(مُ قَ طِ ) [ ع . ] (اِفا. ) جدا شده ، بریده شده ، قطع شده .
فرهنگ فارسی
اجرای نتها در سازهای زهی بهطور جداازهم
بریده، گسسته، ریسمان گسسته وبریده شده، ازهم جداشده
( اسم ) گسسته شونده گسسته بریده
منقطع الشئ پایان و حد چیزی . جایی که در آن چیزی به پایان میرسد و تمام می گردد و محدود می شود .
( اسم ) گسسته شونده گسسته بریده
منقطع الشئ پایان و حد چیزی . جایی که در آن چیزی به پایان میرسد و تمام می گردد و محدود می شود .
مترادف و متضاد
جدا، قطع، گسسته، منفصل، منفک، ناپیوسته ≠ پیوسته، ممتد
۱. جدا، قطع، گسسته، منفصل، منفک، ناپیوسته ≠ پیوسته، ممتد
۲. بریده، منصرم
فرهنگستان زبان و ادب
{détaché (fr. )} [موسیقی] اجرای نتها در سازهای زهی به طور جداازهم
