معانی کلمه : منصب
لغت نامه دهخدا
منصب . [ م ُ ص ِ ] (ع ص ) هم ّ منصب ؛ اندوه رنج آور. (منتهی الارب ). هم ّ و اندوه رنج آور. (ناظم الاطباء).
منصب . [ م ُ ص َ ] (ع ص ) مانده گردانیده شده و رنج رسیده و دردمندگشته . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به اِنصاب شود.
فرهنگ عمید
۱. مقام، رتبه، پایه.
۲. شغل رسمی.
۲. شغل رسمی.
فرهنگ معین
(مَ صَ ) [ ع . ] (اِ. ) مقام ، شغل رسمی . ج . مناصب .
فرهنگ فارسی
مقام، رتبه، پایه، شغل رسمی، مناصب جمع
( اسم ) ۱ - مقام رتبه درجه : [ هوس منصبهای عالی بر خاطرم گذرانم ... ] ( انوار سهیلی ) ۲ - شغل رسمی جمع : مناصب .
مانده گردانیده شده و رنج رسیده و دردمند گشته .
( اسم ) ۱ - مقام رتبه درجه : [ هوس منصبهای عالی بر خاطرم گذرانم ... ] ( انوار سهیلی ) ۲ - شغل رسمی جمع : مناصب .
مانده گردانیده شده و رنج رسیده و دردمند گشته .
مترادف و متضاد
پیشه، سمت، شغل، کار
پایگاه، جاه، درجه، قدر، مرتبه، مقام
۱. پایگاه، جاه، درجه، قدر، مرتبه، مقام
۲. پیشه، سمت، شغل، کار
