معانی کلمه : ممزق
لغت نامه دهخدا
ممزق . [ م ُ م َزْ زِ ] (ع ص ) پراکننده . متفرق سازنده : روزگار مفرق احباب و ممزق اصحاب است میان ایشان تشتت و تفریق رسانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). رجوع به تمزیق شود.
فرهنگ عمید
دریده، پاره پاره شده.
فرهنگ معین
(مُ مَ زَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) پاره کرده ، شکافته .
فرهنگ فارسی
( اسم ) پاره کرده شکافته
پراکننده . متفرق سازنده
پراکننده . متفرق سازنده
