معانی کلمه : مقمح
لغت نامه دهخدا
مقمح . [ م ُ م ِ ] (ع ص ) آن که چون سر را بلند کند چشمها را بخواباند. (از اقرب الموارد).
فرهنگ فارسی
دلیل . یا که سر او بالا نگهدا شته شود: فهم مقمحون ایشان سر در هوا کنندگانند.

مقمح . [ م ُ م ِ ] (ع ص ) آن که چون سر را بلند کند چشمها را بخواباند. (از اقرب الموارد).