معانی کلمه : معونت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
کمک کردن، مساعدت، یاری.
فرهنگ معین
(مَ نَ ) [ ع . معونة ] (مص م . ) کمک کردن ، یاری کردن .
فرهنگ فارسی
مساعدت، یاری، کمک کردن
۱ - ( مصدر ) یاری کردن کمک کردن . ۲ - ( اسم ) یاری مدد : [ در فطرت : کاینات به وزیر و مشیر و معونت و مظاهرت محتاج نگشت . ] ( کلیله . مصحح مینوی ۲ )
یاری دادن یاری کردن
۱ - ( مصدر ) یاری کردن کمک کردن . ۲ - ( اسم ) یاری مدد : [ در فطرت : کاینات به وزیر و مشیر و معونت و مظاهرت محتاج نگشت . ] ( کلیله . مصحح مینوی ۲ )
یاری دادن یاری کردن
مترادف و متضاد
یاری، کمک، مدد، امداد
aid (اسم)
هم دست، کمک، یاری، یاور، حمایت، مساعدت، مددکار، معونت
