معانی کلمه : معطله
لغت نامه دهخدا
معطله . [ م ُ ع َطْ طَ ل َ ] (ع ص ) تأنیث معطل . ضایع گذاشته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || خراب . ویران . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || بیکاره . بیمصرف : آلت معطله . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به معطل شود.
فرهنگ عمید
۱. پیروان مذهب تعطیل، فرقه ای از مسلمانان.
۲. منکر وجود خداوند.
۲. منکر وجود خداوند.
فرهنگ فارسی
اهل سنت جمیع فرقه های مذهبی را که از خداوند نفی اسمائ و صفات میکرده اند بدین نام خوانند و اسماعیلیه غالبا نزد ایشان باین نام معروف بوده اند .
( اسم ) ۱ - مونث معطل .
( اسم ) ۱ - مونث معطل .
