معانی کلمه : معطل
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بیکارمانده؛ بیکار.
۲. فروگذاشتهشده.
۱. تعطیلکننده.
۲. کسی که وجود خداوند را انکار کند و شرایع را باطل انگارد.
۱. بیکارمانده، بیکار.
۲. فروگذاشته شده.
۱. تعطیل کننده.
۲. کسی که وجود خداوند را انکار کند و شرایع را باطل انگارد.
۲. فروگذاشته شده.
۱. تعطیل کننده.
۲. کسی که وجود خداوند را انکار کند و شرایع را باطل انگارد.
فرهنگ معین
(مُ عَ طَّ) [ ع . ] (اِمف .) بی کار، بی کار - مانده ، بی فایده .
(مُ عَ طِّ) [ ع . ] (اِفا.) کسی که خداوند را انکار می کند و شعائر را باطل می داند.
(مُ عَ طَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) بی کار، بی کار - مانده ، بی فایده .
(مُ عَ طِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) کسی که خداوند را انکار می کند و شعائر را باطل می داند.
(مُ عَ طِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) کسی که خداوند را انکار می کند و شعائر را باطل می داند.
دانشنامه آزاد فارسی
معطل (ادبیات)
رجوع شود به:مجرد (ادبیات)
رجوع شود به:مجرد (ادبیات)
wikijoo: معطل
فرهنگ فارسی
بیکار، بیکارمانده، فروگذاشته شده
( اسم ) ۱ - تعطیل کننده . ۲ - کسی که وجود باری تعالی را انکارکند و شرایع را باطل پندارد : دی جدل با معطلی کردم که ز توحید هیچ ساز نداشت . ( خاقانی )
( اسم ) ۱ - تعطیل کننده . ۲ - کسی که وجود باری تعالی را انکارکند و شرایع را باطل پندارد : دی جدل با معطلی کردم که ز توحید هیچ ساز نداشت . ( خاقانی )
مترادف و متضاد
فروهشته، معلق
بلاتکیف، منتظر
بیحاصل، بیکار، عاطل، بیمصرف، بیاستفاده
۱. بلاتکیف، منتظر
۲. بیحاصل، بیکار، عاطل، بیمصرف، بیاستفاده
۳. فروهشته، معلق
واژه نامه بختیاریکا
دِر؛ دِر غَرِّه؛ قَرّه
