معانی کلمه : مضطر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بیچاره، ناچار.
۲. گرفتار.
۳. تنگدست.
۲. گرفتار.
۳. تنگدست.
فرهنگ معین
(مُ طَ رّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - ناچار، بیچاره . ۲ - تنگدست ، نیازمند.
فرهنگ فارسی
بیچاره، ناچار، گرفتار، تنگدست
( اسم ) ۱ - ضرر رسیده . ۲ - بیچاره درمانده : عاجزاز موی میانت مردمان موشکاف مضطر از درک دهانت مردمان خرده بین . ( وحشی ) ۳ - تنگدست تهیدست جمع : مضطرین .
حاجتمند تنگدست و حاجتمند
( اسم ) ۱ - ضرر رسیده . ۲ - بیچاره درمانده : عاجزاز موی میانت مردمان موشکاف مضطر از درک دهانت مردمان خرده بین . ( وحشی ) ۳ - تنگدست تهیدست جمع : مضطرین .
حاجتمند تنگدست و حاجتمند
دانشنامه عمومی
در تنگنا قرار گرفتن
مترادف و متضاد
دژم
بیچاره، درمانده
ناچار، مجبور، ناگزیر
پریشان، تنگدست، فقیر، تهیدست
۱. پریشان، تنگدست، فقیر، تهیدست
۲. بیچاره، درمانده
۳. دژم
۴. ناچار، مجبور، ناگزیر
