معانی کلمه : محو
لغت نامه دهخدا
محو. [ م َح ْوْ ] (ع اِ) سیاهی که در ماه دیده می شود. (منتهی الارب ). سیاهی ماه . (مهذب الاسماء).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - ستردن ، زایل کردن . ۲ - نابود کردن . ۳ - پاک کردن نوشته .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
مدهوش
مترادف و متضاد
نسخ
مدهوش
مجذوب
غرق، غرقه
اسم ≠ صحو، پیدا
اضمحلال، زوال، نابودی
امحا، پاک، زدوده، محذوف
ازبین بردن، زدودن، ستردن
ناپیدا، ناپدید، پنهان، نهان
زایل، معدوم، منهدم، نابود، نیست
