کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه محو-کردن | کلماتور
معانی کلمه : محو کردن
تلفظ بین المللی :
/mˈahv kˈardan/
تلفظ :
[m'ahv k'aRdan]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
فرهنگ فارسی ساره
کلمات مرتبط
ضایع یا محو کردن
محط کردن
محل کردن
محول کردن
تعیین محل کردن
محول کردن به
محک کردن
ترک کردن محل
قورمئو قور مئو کاردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
فرهنگ فارسی ساره
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
محو کردن.[ م َح ْوْ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ستردن. سیاه کردن. پاک کردن. بستردن. محق. امحاق. حک کردن. زدودن. طرس. ( منتهی الارب ). طمس. ( تاج المصادر بیهقی ) ( منتهی الارب ). بحق : لطع؛ محو کردن نام کسی را. تطلیس ؛ محو کردن نوشته را. اطمال ؛ محو کردن دفتر. ( منتهی الارب ). طراسة؛ محو کردن نبشته. ( منتهی الارب ). طلس ؛ پاک کردن نوشته و محوکردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( منتهی الارب ) : چون رسید آیت روز آ...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - پاک کردن ستردن : صورت صبر از دل محو کرد. ۲ - نابود کردن : خواهد تا هویت او محو کند ...
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
ستردن
از بین بردن، زدودن، زایل کردن، معدوم کردن
erase (فعل)پاک کردن، محو کردن، تراشیدن، خراشیدن، ستردن، اثار چیزی را از بین بردنeliminate (فعل)خرد کردن، برطرف کردن، محو کردن، رفع کردن، زدودن، بیرون کردن، حذف کردن، منتفی کردنannihilate (فعل)خرد کردن، نابود کردن، از بین بردن، سربه سر کردن، محو کردن، خنثی نمودن، فنا کردنexpunge (فعل)نابود کردن، محو کردن، تراشیدن، حذف کردن ازobliterate (فع...
فرهنگ فارسی ساره
ستردن
کلمات مرتبط
ضایع یا محو کردن
محط کردن
محل کردن
محول کردن
تعیین محل کردن
محول کردن به
محک کردن
ترک کردن محل
قورمئو قور مئو کاردن
نظرات