معانی کلمه : محبوس
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
زندانی، بازداشت شده، بند شده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) گرفتار، زندانی .
فرهنگ فارسی
حبس شده
بازداشته شده، بندکرده شده، زندانی
( اسم ) بزندان افکنده حبس شده زندانی : تویی که یوسف مصری بملک عزامروز مخالفان تو محبوس درین چاهند . ( معزی )
اسبی که در راه خدا وقف شود
( اسم ) بزندان افکنده حبس شده زندانی : تویی که یوسف مصری بملک عزامروز مخالفان تو محبوس درین چاهند . ( معزی )
اسبی که در راه خدا وقف شود
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
زندان
مترادف و متضاد
اسیر، بازداشت، بندی، توقیف، حبس، دربند، دوستاقی، زندانی، گرفتار، مسجون ≠ آزاد، رها
صفت اسیر، بازداشت، بندی، توقیف، حبس، دربند، دوستاقی، زندانی، گرفتار، مسجون ≠ آزاد، رها
