Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : محبس

تلفظ بین المللی : /mˈahbas/ تلفظ :‌ [m'ahbas]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیمترادف و متضاد
  • گریختن از محبس
  • مبسام
  • مبسط
  • مبسق
  • مبسم
  • مبسور
  • مبسوس
  • مبسوط
  • مبسوط الید
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیمترادف و متضاد

لغت نامه دهخدا

محبس . [ م َ ب َ ] (ع مص ) حبس کردن . حبس . بازداشت و بند کردن کسی را. (از منتهی الارب ).

محبس . [ م ُ ب ِ ] (ع ص ) کسی که در زندان می اندازد. || کسی که در راه خدا وقف میکند. (ناظم الاطباء).

محبس . [ م ُ ب َ ] (ع ص ) اسبی که آن را در راه خدا وقف گردانند. (منتهی الارب ). || در زندان کرده شده . (ناظم الاطباء)....

فرهنگ عمید

زندان.

فرهنگ معین

(مَ بَ ) [ ع . ] (اِ. ) زندان . ج . محابس .

فرهنگ فارسی

زندان، محابس جمع
( اسم ) زندان بازداشتگاه : اول محبس و زندانی که بقم بوده است حجره ای بوده از سرای یزد که آن دیوان بوده ... جمع : محابس .
حبس شده

مترادف و متضاد

gehenna (اسم)دوزخ، جهنم، محبسjail (اسم)حبس، زندان، محبسprison (اسم)حبس، زندان، محبسdungeon (اسم)زندان، محبس، سیاه چال، مزبله دانgaol (اسم)زندان، محبسcalaboose (اسم)حبس، زندان، محبس...

کلمات مرتبط

  • گریختن از محبس
  • مبسام
  • مبسط
  • مبسق
  • مبسم
  • مبسور
  • مبسوس
  • مبسوط
  • مبسوط الید
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات