معانی کلمه : محبس
لغت نامه دهخدا
محبس . [ م َ ب َ ] (ع مص ) حبس کردن . حبس . بازداشت و بند کردن کسی را. (از منتهی الارب ).
محبس . [ م ُ ب ِ ] (ع ص ) کسی که در زندان می اندازد. || کسی که در راه خدا وقف میکند. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
زندان.
فرهنگ معین
(مَ بَ ) [ ع . ] (اِ. ) زندان . ج . محابس .
فرهنگ فارسی
زندان، محابس جمع
( اسم ) زندان بازداشتگاه : اول محبس و زندانی که بقم بوده است حجره ای بوده از سرای یزد که آن دیوان بوده ... جمع : محابس .
حبس شده
( اسم ) زندان بازداشتگاه : اول محبس و زندانی که بقم بوده است حجره ای بوده از سرای یزد که آن دیوان بوده ... جمع : محابس .
حبس شده
