معانی کلمه : متکفل
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
کسی که انجام امری را بر عهده گرفته است، عهده دار.
فرهنگ معین
(مُ تَ کَ فِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) عهده دار، کفیل .
فرهنگ فارسی
کسی که ضامن وعهده دارامری شده، کسی که امری رابرعهده گرفته باشد
(اسم ) ۱ - عهده دار متعهد : خواست که او را امتحان نماید گفت که : پای. تو از مرتب. خلفایی گذشته باید که متکفل و کالت دیوان اعلی گردی . ۲ - پایندان ضامن . ۳ - آنکه مخارج کسی را بعهده دارد جمع : متکفلین .
(اسم ) ۱ - عهده دار متعهد : خواست که او را امتحان نماید گفت که : پای. تو از مرتب. خلفایی گذشته باید که متکفل و کالت دیوان اعلی گردی . ۲ - پایندان ضامن . ۳ - آنکه مخارج کسی را بعهده دارد جمع : متکفلین .
مترادف و متضاد
عهدهدار، متعهد
پایندان، ضامن، کفیل، کفالتدار
۱. عهدهدار، متعهد
۲. پایندان، ضامن، کفیل، کفالتدار
breadwinner (اسم)
متکفل، کفیل خرج، نان اور
