معانی کلمه : متمرکز
لغت نامه دهخدا
متمرکز.[ م ُ ت َ م َ ک ِ ] ( ع ص ) فراهم آمده و مرکز یافته. جمع شده در یک جای. جای گرفته در مکانی. و با کردن و شدن و ساختن مستعمل است. رجوع به تمرکز و مرکز شود.
فرهنگ معین
(مُ تَ مَ کِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - در مرکز جای گیرنده . ۲ - فراهم آمده و جمع شده در یک نظام . ۳ - متوجه و معطوف ، دارای تمرکز.
فرهنگ فارسی
( اسم ) جایگزین شونده مرکز گیرنده .
مترادف و متضاد
تمرکزیافته
متوجه، معطوف
یکجا جمعشده
۱. تمرکزیافته
۲. یکجا جمعشده
۳. متوجه، معطوف
intensive (صفت)
تند، مشتاقانه، شدید، متمرکز، تشدیدی، پرقوت
centralized (صفت)
متمرکز
