معانی کلمه : ماحضر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. آنچه حاضر و موجود است.
۲. [مجاز] غذای حاضر و موجود، خوراک ساده، حاضری.
۳. (قید ) [مجاز] بربدیهه، ارتجالاً: گرچه صدرت منشٲ شعر است و جای شاعران / گفتمت من نیز شعری بی تکلف ماحضر (سنائی۲: ۱۷۲ ).
۲. [مجاز] غذای حاضر و موجود، خوراک ساده، حاضری.
۳. (قید ) [مجاز] بربدیهه، ارتجالاً: گرچه صدرت منشٲ شعر است و جای شاعران / گفتمت من نیز شعری بی تکلف ماحضر (سنائی۲: ۱۷۲ ).
فرهنگ معین
(حَ ضَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - آنچه که حاضر و موجود است .۲ - خوراک ساده ، غذای آماده و حاضر.
فرهنگ فارسی
آنچه حاضروموجوداست، غذای حاضروموجود، خوراک ساده
( اسم ) ۱- آنچه که حاصل شده . ۲- طعام اندک حاضر حاضری : ما حضر آنچه بود آوردند و خوردند . ۲- پس ماحضری چیزی بیاورند وبخوردند و بشراب خوردن مشغول شدند .
آنچه که حاضر شده
( اسم ) ۱- آنچه که حاصل شده . ۲- طعام اندک حاضر حاضری : ما حضر آنچه بود آوردند و خوردند . ۲- پس ماحضری چیزی بیاورند وبخوردند و بشراب خوردن مشغول شدند .
آنچه که حاضر شده
مترادف و متضاد
fast food (اسم)
ماحضر
food prepared in haste (اسم)
ماحضر
