معانی کلمه : فرو زدودن
لغت نامه دهخدا
فروزدودن. [ ف ُ زَ / زِ / زُ دو دَ ] ( مص مرکب ) زدودن. ستردن :
اکنون که از تو بنهفت آن بت رخ زدوده
آن به که مهر او را از دل فروزدایی.اکنون مردم شوی گر از دل
دیوی بخرد فروزدایی.
اکنون که از تو بنهفت آن بت رخ زدوده
آن به که مهر او را از دل فروزدایی.اکنون مردم شوی گر از دل
دیوی بخرد فروزدایی.
فرهنگ فارسی
زدودن . ستردن
