معانی کلمه : عبقری
لغت نامه دهخدا
عبقری . [ ع َ ق َ ری ی ] (ص نسبی ) نسبت است به عبقربن انمازبن اراش بن عمروبن المغوث بطنی از بجیلة. (از اللباب ج 2 ص 115).
فرهنگ عمید
۱. بزرگ قوم، سَرور.
۲. نیکو و نفیس.
۳. ویژگی کسی یا چیزی که نیرومندی و زیبایی او شگفت انگیز باشد.
۴. (اسم ) = عبقر: به سختی بکشت این نمد بسترم / روم زاین سپس عبقری گسترم (سعدی۱: ۱۸۶ )، کبکان دری غالیه در چشم کشیدند / سروان سهی عبقری سبز خریدند (منوچهری: ۱۶۵ ).
۲. نیکو و نفیس.
۳. ویژگی کسی یا چیزی که نیرومندی و زیبایی او شگفت انگیز باشد.
۴. (اسم ) = عبقر: به سختی بکشت این نمد بسترم / روم زاین سپس عبقری گسترم (سعدی۱: ۱۸۶ )، کبکان دری غالیه در چشم کشیدند / سروان سهی عبقری سبز خریدند (منوچهری: ۱۶۵ ).
فرهنگ معین
(عَ بْ قَ ) [ ع . ] ۱ - (ص . ) بزرگ قوم . ۲ - (اِ. ) نوعی گستردنی از دیبای منقش . ۳ - قوی ، توانا. ۴ - بهتر و کامل تر از هر چیزی .
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) رئیس سد مهتر قوم . ۲ - قوی توانا . ۳ - بهتر و کاملتر از هر چیزی . ۴ - ( اسم ) نوعی گستردنی از دیبای منقش . ۵ - نوعی جامه نیکو و نفیس .
نسبت است به عبقر بن انمار بن اراش بن عمرو بن المغوث بطنی از بجیله
نسبت است به عبقر بن انمار بن اراش بن عمرو بن المغوث بطنی از بجیله
