معانی کلمه : عبقر
لغت نامه دهخدا
عبقر. [ ع َ ق ُ ] (اِخ ) ابن انمار از کهلان از قحطانیه . جدی جاهلی است . (از الاعلام زرکلی ).
عبقر. [ ع َ ب َ ] (اِخ ) دهی است که هر چیز خوب و نیکو را از مردم و جامه و جز آن به وی نسبت کنند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
نوعی پارچه یا لباس از جنس دیبای نقش دار.
فرهنگ فارسی
موضعی که عربهاگمان میکرده اندجن وپری بسیارداردونام جائی که هزچیزخوب ونیکورابه آنجانسبت میدادند
ژاله و تگرگ که حب الغمام نیز گویند تگرگ را
ژاله و تگرگ که حب الغمام نیز گویند تگرگ را
