شرف . [ ش ُ ] (ع ص ) ماده شتر کلانسال . (ناظم الاطباء).
شرف . [ ش َ رَ] (اِخ ) ابن محمد معافری . محدث است . (منتهی الارب ).
شرف . [ ش َ رَ ] (اِخ ) ابن مؤید مجدالدین خوارزمی بغدادی . (یادداشت مؤلف ). رجوع به مجدالدین بغدادی شود.
= شُرفه
〈 در شرف چیزی بودن: [مجاز] در آستانۀ چیزی بودن؛ نزدیک بودن به چیزی.
۱. بزرگوار شدن؛ بلندقدر شدن؛ بلندمرتبه شدن.
۲. علو؛ مجد؛ بزرگواری؛ بلندی قدر و مرتبه؛ بلندی حسب و نسب.
۳. آبرو.
۴. (اسم) (نجوم) [مقابلِ هبوط] محلی در منطقهالبروج که سیاره در آن تٲثیری قوی دارد.
۱شال گردن ۲روسری و یا شال تور مانندی که زنان روی سر انداخته ...
(تلفظ: šaraf) (عربی) حرمت و اعتباری که از رعایت کردن ارزش های اخلاقی بوجود میآید ، بزرگواری ، افتخاری که از امری نصیب شخص میشود ؛ برتری ؛ (در احکام نجوم) محل یک سیاره در منطقه البروج که سیاره در آن محل تأثیری قوی دارد .
آبرو، اعتبار، بزرگواری، رفعت، عرض، عزت، عفت، مجد، ناموس
آبرو، بزرگمنشی، پیره ها، نزدیک به