معانی کلمه : رهو
لغت نامه دهخدا
رهو. [ رُ ] (اِ) طرز و روش . || قاعده و قانون .(ناظم الاطباء) || پی و نشان . || سیاهی از دور. (ناظم الاطباء) (برهان ) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
آهسته و نرم راه رفتن.
۱. طریقه؛ قاعده؛ روش.
۲. پی و نشان.
۳. در روایات، کوهی در سرندیب که آدم از بهشت بر آن کوه فرود آمد: ◻︎ به کوه رهو برگرفتند راه / چه کوهی بلندیش بر چرخ و ماه (اسدی: لغتنامه: رهو).
فرهنگ معین
(رَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - طریقه ، روش ، قاعده . ۲ - رفتار نرم . ۳ - گشادگی میان هر دو پای . ۳ - جماعت مردم . ۴ - درنا، کلنگ .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - طریقه روش قاعده . ۲ - رفتار نرم . ۳ - جماعت مردم . ۴ - گشادگی میان هر دو پای . ۵ - کلنگ .
نام کوهی در سر اندیب که آدم چون از بهشت بیرون آمد به آن کوه افتاد .
نام کوهی در سر اندیب که آدم چون از بهشت بیرون آمد به آن کوه افتاد .
