رهنمون. [ رَ ن ُ / ن ِ / ن َ ] ( ص مرکب ) نماینده ٔراه. ( ناظم الاطباء ). نماینده راه که به تازیش هادی خوانند. ( شرفنامه منیری ). رهبر. راهبر. مرشد. راهنمون. راهنما. رهنمایی. ( یادداشت مؤلف ) : چه گفتند در داستان درازنباشد کس از رهنمون بی نیاز.ابوشکور.همی رفت و پیش اندرون رهنمون جهاندیده ای نام او شیرخون.فردوسی.خجسته ذوفنونی رهنمونی که در هر فن بود چون مرد یک فن.منوچهری.چنین گفت گشتاسب با رهنمون ...
فرهنگ عمید
راهنما، رهبر، آن که راهی را به کسی نشان داده و او را راهنمایی کند.
فرهنگ معین
(رَ نُ ) (ص فا. ) هادی .
فرهنگ فارسی
رهبر، راهنمایی، راهی رانشان کسی دادن ( صفت ) دلیل هادی نماینده راه . نماینده راه که با تازیش هادی خوانند