معانی کلمه : راهنمون
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
آن که راهی را به کسی نشان می دهد و او راهنمایی می کند، رهبر.
فرهنگ معین
(نَ ) (ص مر. ) راهنما، راهبر.
فرهنگ فارسی
( صفت ) راهنما رهبر .
رهنمون. راهنما . راهنما که بعربی دلیل گویند . راهنما و براستا .
رهنمون. راهنما . راهنما که بعربی دلیل گویند . راهنما و براستا .
فرهنگستان زبان و ادب
{guideline} [حمل ونقل هوایی] خط یا ردیفی از چراغ های نصب شده بر روی باند و خزش راه که خلبان هواگَرد در هنگام خزش باید آن را مبنا قرار دهد
