معانی کلمه : دیوانه شدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
جنه . جنون .
مترادف و متضاد
rave (فعل)
غریدن، دیوانه شدن، با بیحوصلگی حرف زدن، جار و جنجال راه انداختن
madden (فعل)
عصبانی کردن، دیوانه کردن، دیوانه شدن
واژه نامه بختیاریکا
به کُه نُهادن؛ کُهی آویدِن؛ ز سَر رَهدِن؛ نُهادِن وُر کُه
