دردمند. [ دَ م َ ] ( ص مرکب ) ( از: درد + مند، پسوند اتصاف ) . صاحب درد. ( آنندراج ). دردناک. ( شرفنامه منیری ). دارای رنج تن ویا رنج جان. وجعناک. ( ناظم الاطباء ). دردگین. دردگن. دردآلود. وَجِع. وجعة. ( از منتهی الارب ) : نباید که خسبد کسی دردمندکه آید مگر شاه را زو گزند.فردوسی.به بابل همان روز شد دردمندبدانست کآمد بتنگی گزند.فردوسی.به خواب اندرآرد سر دردمندببندد در جنگ و راه گزند.فردوسی.ازو شادم...