دردمیدن.[ دَ دَ دَ ] ( مص مرکب ) دمیدن. نفث. ( تاج المصادر بیهقی ). نفخ. ( دهار ). فوت کردن. پف کردن : کار او کشت و تخم او سخن است بدروی بر چو دردمندت صور.ناصرخسرو.گفت از گل صورت مرغی کنم و دردمم آن صورت مرغی شود. ( قصص الانبیاءص 207 ).تا صبا رایحه خلق ورا درندمدچهره باغ پر از تازه ریاحین نکند.سوزنی.چراغی کز جهانش برگزیدی ترا دادند و بادش دردمیدی.نظامی.خواجه فرمودند چرا آمده ای و چه می طلبی ، گفت ...