معانی کلمه : داو
لغت نامه دهخدا
داو. (ع اِ) نوعی کشتی و جهاز. (ناظم الاطباء).
داو. [ وِن ] (ع ص ) لبن ٌ داو؛ شیر سربسته . || طعام ٌ داو؛ طعام بسیار. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. نوبت بازی (بهویژه در قمار).
۲. ادعا و دعوی کاری.
〈 داو دادن: (مصدر متعدی) [قدیمی] در بازی یا در قمار حق تقدم برای حریف قائل شدن؛ نوبتدادن.
〈 داو یافتن: (مصدر لازم) [قدیمی] نوبت یافتن؛ فرصت یافتن.
فرهنگ معین
(اِ. ) نوبت ، نوبت بازی یا تیراندازی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نوبت، نوبت بازی، نوبت قمار، ادعاودعوی کاری
( اسم ) هر چینه ورده و مرتبه از دیوار گلی که روی هم گذارند دای .
فریفتن گرگ و چپ دادن
( اسم ) هر چینه ورده و مرتبه از دیوار گلی که روی هم گذارند دای .
فریفتن گرگ و چپ دادن
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
اسم: داو (پسر) (فارسی) (تلفظ: dav) (فارسی: داو) (انگلیسی: dav)
معنی: قاضی، خداوند، هر یک از اشخاصی که طرفین دعوا برای حل اختلافات به طریقه غیررسمی انتخاب می کنند
معنی: قاضی، خداوند، هر یک از اشخاصی که طرفین دعوا برای حل اختلافات به طریقه غیررسمی انتخاب می کنند
