معانی کلمه : خندخند
لغت نامه دهخدا
خندخند. [ خ َ خ َ ] ( اِ مرکب ) خنده متصل و از روی دل. خنداخند. ( ناظم الاطباء ) :
چنین تا بنزدیک کوه سپند
لب از چاره خویش در خندخند.چون بحقّم سوی دانا نال نال
گر نباشد شاید از من خندخند.
چنین تا بنزدیک کوه سپند
لب از چاره خویش در خندخند.چون بحقّم سوی دانا نال نال
گر نباشد شاید از من خندخند.
فرهنگ عمید
خندۀ بلند و متصل.
فرهنگ فارسی
( اسم ) خند. متصل و از روی دل .
