کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی کلمه : حاکم بودن
تلفظ بین المللی :
/hˈɑkem bˈuːdan/
تلفظ :
[h'Akem b'u:dan]
پیمایش سریع
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
از پیش حاکی بودن از
حاکی بودن
حاکی بودن از
مثل اب خوردن بودن یا حکم اب خوردن را داشتن یا پیدا کردن
حاکم
حاکم زن
حاکم ستمگر یا مستبد
حاکم شدن
حاکم عالی مقام
مترادف و متضاد
مترادف و متضاد
govern
(فعل)
کنترل کردن، حکومت کردن، حکمرانی کردن، تابع خود کردن، حاکم بودن، فرمانداری کردن
کلمات مرتبط
از پیش حاکی بودن از
حاکی بودن
حاکی بودن از
مثل اب خوردن بودن یا حکم اب خوردن را داشتن یا پیدا کردن
حاکم
حاکم زن
حاکم ستمگر یا مستبد
حاکم شدن
حاکم عالی مقام
نظرات