معانی کلمه : بیننده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. تماشاگر، تماشاچی.
۲. [قدیمی] دارای توانایی دیدن، بینا.
۳. (اسم ) [قدیمی] چشم: به بینندگان آفریننده را / نبینی، مرنجان دو بیننده را (فردوسی: ۱/۳ ).
۲. [قدیمی] دارای توانایی دیدن، بینا.
۳. (اسم ) [قدیمی] چشم: به بینندگان آفریننده را / نبینی، مرنجان دو بیننده را (فردوسی: ۱/۳ ).
فرهنگ فارسی
( اسم . دیدن ) ۱ - کسی که می بیند ناظر. ۲ - صاحب وقوف دارای ادراک . ۳ - چشم دیده . جمع : بینندگان .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بینا، مبصر
اسم ≠ شنونده، مستمع
تماشاگر، تماشاچی، ناظر، نظارهگر
۱. تماشاگر، تماشاچی، ناظر، نظارهگر
۲. بینا، مبصر ≠ شنونده، مستمع
واژه نامه بختیاریکا
نیَرا
