معانی کلمه : بسیجیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. آماده کردن، مهیا ساختن، سامان دادن.
۲. آماده کردن سازوسامان سفر.
۳. آهنگ کردن.
۲. آماده کردن سازوسامان سفر.
۳. آهنگ کردن.
فرهنگ معین
(بَ دَ ) (مص م . ) ۱ - آماده شدن . ۲ - قصد کردن . ۳ - تدبیر کردن . ۴ - سامان دادن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ( بسیجید بسیجد خواهد بسیجید ببسیج بسیجنده بسیجیده ) ۱- پوشیدن ساز جنگ . ۲- ساز سفر کردن . ۳- تدبیر کردن . ۴- سامان دادن . ۵- کاری را آراسته و مهیا و آماده کردن. ۶-انجام دادن . ۷- قصد کردن آهنگ کردن ازاده نمودن .
مترادف و متضاد
آهنگ کردن، اراده کردن، قصد کردن
آماده ساختن، بسیجی کردن، تدارک دیدن، تمهید کردن، ساماندادن، مهیا ساختن
۱. آماده ساختن، بسیجی کردن، تدارک دیدن، تمهید کردن، ساماندادن، مهیا ساختن
۲. آهنگ کردن، اراده کردن، قصد کردن
