برون شدن. [ ب ِ / ب ُ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) بیرون شدن. بیرون رفتن. خارج شدن. خارج گشتن : زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون ز حلق مرغ بساعت فروچکیدی خون.کسائی.چو کاوه برون شد ز درگاه شاه بر او انجمن گشت بازارگاه.فردوسی.ز درگاه ماهوی شد چون برون دو دیده پر از آب و دل پر ز خون.فردوسی.گرازه برون شد ز پیش سپاه خبر شد به اغریرث نیکخواه.فردوسی.زین در چو درآیی بدان برون شودر سِرّ چنین گفت نوح با سام.ناصرخ...