بدعهدی. [ ب َ ع َ ] ( حامص مرکب ) پیمان شکنی. ( ناظم الاطباء ). عمل بدعهد. بدپیمانی : نیکویی کن رسم بد عهدی رها کن کز جفادرد با عاشق دهند و صاف با دشمن کنند.خاقانی.بجای من که بر عهدتو ماندم ز بدعهدی چه ماندت تا نکردی.خاقانی.و چهره مروت به چنگال بدعهدی خسته و مجروح نگردانی. ( سندبادنامه ص 70 ).مرا بسته عهد کردی چو دیوبه بدعهدی اکنون برآری غریو.نظامی.همان شیر کو جای در بیشه کردز بدعهدی مردم اندیشه ک...