معانی کلمه : بدهی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
پولی که باید به دیگری پرداخت شود، قرض.
فرهنگ معین
( ~. ) ( اِ. ) ۱ - آنچه بدهکار باید به بستانکار بپردازد. ۲ - قرض .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
کالا یا پول که از کسی دیگری وام گرفته، و باید به او بدهد
( اسم ) پولی که شخصی بدیگری مدیونست آنچه که کسی ملزم است بدیگری بپردازد. یا حساب مخصوصی بنام بدهی که در آن بدهکاری را یادداشت کنند و مقابل آن حساب ( دارایی ) است که در آن سرمایه را درج کنند .
( اسم ) پولی که شخصی بدیگری مدیونست آنچه که کسی ملزم است بدیگری بپردازد. یا حساب مخصوصی بنام بدهی که در آن بدهکاری را یادداشت کنند و مقابل آن حساب ( دارایی ) است که در آن سرمایه را درج کنند .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
دین، قرض، وام ≠ بستانکاری، طلب
