( بجان آمدن ) بجان آمدن. [ ب ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) زله شدن. سته شدن. مانده شدن. ( ناظم الاطباء ). به تنگ آمدن. به ستوه آمدن : قومی که از دست تطاول این بجان آمده بودند و پریشان شده. ( گلستان سعدی ).ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی دل بی تو بجان آمد وقت است که بازآیی.حافظ. || آزرده و ناخوش گشتن. بیزار شدن. ( ناظم الاطباء ). بی دماغ شدن. ( آنندراج ) : از آنم کس نمی پرسد اگر پرسد کسی حالم به او گویم غ...
فرهنگ معین
( بجان آمدن ) (بِ. مَ دَ ) (مص ل . ) به تنگ آمدن .
فرهنگ فارسی
( بجان آمدن ) ( مصدر ) بستوه آمدن بتنگ آمدن بیزار شدن از زندگانی .