بازخواستن. [ خوا / خا ت َ ] ( مص مرکب ) استرداد. مطالبه کردن : یکی نامه بنویس نزدیک شاه گو پیلتن را از او بازخواه.فردوسی.ز تو بازخواهم همه باژ و ساوکه بردی توهر سال ده چرم گاو.فردوسی.سپردی مرا دختر اردوان که تا بازخواهی تنی بی روان.فردوسی.در اسلام خوانده نیامده است که خلفاء و امیران خراسان و عراق مال صلاة به تعیین بازخواستند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 259 ).و آن زر از تو بازخواهد آنکه تا اکنون از اوچ...