معانی کلمه : افتاده مست
لغت نامه دهخدا
افتاده مست. [ اُ دَ / دِ م َ ] ( ص مرکب ) زبون از مستی. زمین خورده. بیخبر :
فقیهی در افتاده مستی گذشت
بمستوری خویش مغرور گشت.نه آخر در امکان تقدیر هست
که فردا چو من باشی افتاده مست.و رجوع به افتاده شود.
فقیهی در افتاده مستی گذشت
بمستوری خویش مغرور گشت.نه آخر در امکان تقدیر هست
که فردا چو من باشی افتاده مست.و رجوع به افتاده شود.
فرهنگ فارسی
زبون از مستی زمین خورده
