افتاده. [ اُ دَ / دِ ] ( ن مف /نف ) عاجز. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). کنایه از عاجز و زبون گردیده باشد. ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ): یکی گفت چرا شب نماز نمیکنی ؟ گفت مرا فراغت نماز نیست من گرد ملکوت می گردم و هر کجا افتاده ای است دست او میگیرم یعنی کار اندرون خود می کنم. ( تذکرةالاولیاء عطار ). || واقعشده. ( مؤید ).- کارافتاده ؛ در کار واقعشده. آزموده : ز کارافتاده بشنو تا بدانی.سعدی. || کم ...