معانی کلمه : احشاء
لغت نامه دهخدا
احشاء. [ اِ ] (ع مص ) دادن شتر ریزه . (منتهی الارب ). شتر خرد و ریزه دادن .
فرهنگ معین
( اَ ) [ ع . ] ( اِ. ) جِ حشا، اندرونه ، اعضای درونی بدن مانند: دل و جگر و معده و روده . احصائیه (اِ یُِ ) [ ع . ] (اِمر. ) ۱ - آمار، شمار. ۲ - دانشی که موضوع آن دسته بندی منظم امور اجتماعی است .
مترادف و متضاد
gut (اسم)
شکم، طاقت، نیرو، تنگه، روده، زه، جرات، دل و روده، شکنبه، احشاء، شکم گندگی، بنیه
viscus (اسم)
اندرون، احشاء، عضوی که در احشاء واقع شده است
