آباد بوم . (اِ مرکب ) جای آباد : یکی شارسان کرد و آباد بوم برآورد بهر اسیران روم . فردوسی .زتوران و از هند و از چین و روم ز هر کشوری کان بد آباد بوم همی باژ بردند نزدیک شاه برخشنده روز و شبان سیاه . فردوسی .چو آگاهی آمد ز ایران بروم که ویران شد آن مرز آباد بوم ... فردوسی .گشاده شد آن مرز آباد بوم سواری بدیدند جنگی ز روم . فردوسی .بدو گفت از ایدر برو تا به روم میاسای هیچ اندر آباد بوم . فردوسی . ||...