خسته از دست روزگار شدمماندم آنقدر تا ز کار شدمخون دل آنقدر بدامن ریختکه من از دیده شرمسار شدمتن و جان خسته بار هجر گرانبه عجب زحمتی دچار شدمبه امید گل رخت چندانماندم ای سرو قد که خوار شدمنخورد کس شراب عشق که منخوردم این باده و خمار شدمبه سر زلف گو قراری گیرکه ز اندازه بیقرار شدمدیدمش یک نگاه و جان دادمخوب از این قید رستگار شدمشب وصل است من به رغم رقیببه خر خویشتن سوار شدمگفت عارف از این خوشم که دگربا غم یار یار غار شدم