ای تو همساز من وهم سوزموی رخت اختر شب افروزمهمه آیینه و تو جلوه گریهمه را از همه تو درنظریهمه گر فرد شعله می بودیگوی وحدت زجمله بربودیز آنکه هرجا دوئی بود درشیءمتخلل بود در او جزویلیک جز او همه از اوفیء استغیر او در میانه لاشیئی استچشمت اسرار گر بود احولدونماید ترایکی مشعل