آب حیوان خوش بود و ان لعل لب زان خوشترستدر صفا آن لعل فاش از جوهر جان خوشترستدرج آن در دهان شد جان ما، دل خار خورداز حسد کان در ز صد لؤلؤی عمان خوشترستمی خوشست اما باشک همچو مرجانم اگرگوشه چشم افکند مرجانش از آن خوشترستسنبل او خوشه افشانید وه کافتاد ازودانه یی بر دامنش کز در غلطان خوشترستآن پریوش زلف بر دامان فرو افکنده استسنبل است آنطره و سنبل بدامان خوشترستمغز جوی از آخر علم محبت پوست چیست؟اینسخن ایدل ز علم صد سخندان خوشترستمحو شد خون دل آخر در دو چشم از برق وصلگرچه از شمع جمالش دیده گریان خوشترستدر جفا گر بیحدست آن چشم باری پیش مااین جفا از صد هزاران لطف و احسان خوشترستاز تف دل جان بود در موی او سر سایه اشپیش آن خورشید رخ کز ماه تابان خوشترستایصبا خاری بیار از راه او کان خار رهبر شکسته دل ز صد گلزار رضوان خوشترستروز رحمت شد دگرگون ریخت از دامن چو درقطرها کان هر یک از چشم در افشان خوشترستمیخورد از دست غم چشمم بسی سیلی ز عشقتا کند پنهان نظر چون عشق پنهان خوشترستحسرت آنسرو بی پایان و چشم آخر ندیدنخل قد یار خود کز سروبستان خوشترستپیش چشم آن ابرو ار محرابی آرد بر مدارچشم ازو اهلی که این از کفر و ایمان خوشترست